حسین صفایی از آن دست آدم‌های غیرعادی است. افکار غیرعادی دارد. رفتارش هم غیرعادی است. حتی مدل کار کردنش هم عادی به نظر نمی‌رسد. گاهی حسین صفاییِ غیرعادی، حرف‌های عجیبی می‌زند که می‌تواند طرز فکر آدم را زیر و رو کند. منِ عادی، اخیرا در تیررس یکی از این حرف‌ها قرار گرفته‌ام. به بهانه همین حرف، این یادداشت را می‌نویسم.

گفت:«اینکه مدیران شکست خورده مدرسه باشیم، بهتر از آن است که هیچی نباشیم» و بعد چیزی نگفت یا گفت ولی من نشنیدم و به فکر فرو رفتم. این آدم‌های غیرعادی چقدر جالب فکر می‌کنند. برای ما آدم‌های عادی، یک زندگی کارمندیِ با ثبات، با رضایت کامل کارفرما و رشد متوسط، کافی است. ما آدم‌های عادی به موفقیت‌های کوچک راضی هستیم. به رشدهای کوچک، به تاثیرهای کوچک. همین باعث می‌شود بتوانیم از نشستن پشت بادجه بانک هم معنا بسازیم. از تدریس‌های یکنواخت مدرسه هم احساس خوشبختی کنیم. با پشت میز نشینی راحت باشیم و در یک مانیتور ۱۲ اینچی برای خودمان فرصت رشدی دست‌و‌پا کنیم. اما حسین صفایی اصلا عادی نیست. به موفقیت کوچک، تاثیر کوچک، رشد کوچک راضی نمی‌شود و برای رسیدن به همه این‌ها در ابعاد بزرگ، دست به ریسک‌های بزرگ می‌زند. کاری که یک منِ عادی اصلا تاب‌و‌توان تحمل آن را ندارد.

ما انسان‌های عادی از شکست می‌ترسیم. از برهم خوردن ثبات زندگی. بخاطر همین کار جدیدی را شروع نمی‌کنیم. وقتی کار جدیدی را شروع نکنیم، پس انگیزه‌ای هم برای خلاقیت و فکر کردن نداریم. وقتی ایده نداشته باشیم، بهانه‌ای هم برای رشد نداریم. ما انسان‌های عادی از شکست می‌ترسیم چون می‌خواهیم در چشم دیگران عالی باشیم. اما حسین صفایی با ما فرق دارد. برای او چشم دیگران اهمیتی ندارد. او مصمم است تا به جایزه‌های بزرگ برسد. اگر چشمی هم خواست او را بگیرد و متوقف کند، آن چشم را کور می‌کند. درست مثل مادرهای قدیمی که سکه را آنقدر بر چشم‌های ذغالیِ روی تخم مرغ فشار می‌دادند تا بالاخره بترکد و درد و بلا از عزیزشان دور شود.

«اینکه مدیران شکست‌خورده مدرسه باشیم بهتر از آن است که هیچی نباشیم» را باید روی بدن تمام‌ آدم‌های عادی خال‌کوبی کنند. باید روی سر در ادارات، مدارس، اندیشکده‌ها نصب کنند. روی بیلبوردهای شهری و کتاب‌های درسی بیاید. به جای اسم خیابان‌ها این جمله را بنویسند که آی مردم! شکست بخورید ولی انجام دهید. انجام دهید و شکست بخورید که شمای شکست خورده، با شمای شکست نخورده خیلی متفاوت است.

حسین صفایی می‌خواست کار بزرگی را شروع کند. با آدم‌های زیادی صحبت می‌کرد. از کوچک و بزرگ. تمام فکر و ذکرش بود. می‌دانستم به بهانه این کار بزرگ، کلی حرف یاد می‌گیرد. آموخته‌هایش را که برایم تعریف می‌کرد، من نیز کلی چیز یاد می‌گرفتم. با خودم می‌گفتم حسین اگر شکست بخورد چه؟! این همه زحمت می‌کشد. اگر نتواند انجام دهد، باید حسابی زمین‌گیر شود. با طرز فکر مردمانِ عادیِ خودم، این تصور شکست، تن و بدنم را می‌لرزاند. همان جا بود که حسین این جمله را گفت:«اینکه مدیران شکست خورده مدرسه باشیم بهتر از آن است که هیچی نباشیم»

صفایی را در ذهنم تصور می‌کنم که بین هزاران نفر از مردمان عادی ایستاده است. فوج فوج جمعیت احاطه‌اش کرده‌اند. داد می‌زند. آی مردم شکست بخورید که شمایی که شکست خورد‌ه‌اید قدمی برداشته‌اید. چیزی یادگرفته‌اید. تجربه‌ای کسب کرده‌اید که حتما جایی، اگر نگویم همه جا، به دردتان می‌خورد. حسین با مردم چشم در چشم می‌شود. مثل صحرای قیامت است. عرق می‌ریزد و می‌گوید: شکست بخورید و بهای شکست را هم بپردازید. طعنه بشنوید. از کار بی‌کار شوید. گشنگی بکشید که تا شکست نخورید به رشدهای بزرگ نمی‌رسید. مردم سرا پا گوش هستند. صدایی از کسی بلند نمی‌شود. حسین ادامه می‌دهد: کارتان را به بهترین شکل انجام بدهید. یا شکست می‌خورید یا پیروز می‌شوید. اگر پیروز شوید، یک «شما» هستید به اضافه «پیروزی» و کلی «دانش و تجربه». اگر هم ببازید، یک «شما» هستید به اضافه «باخت» و کلی «دانش و تجربه». هر دوی این‌ها قطعا بهتر از یک «شما» ی تنها و خشک و خالی است. شمای تنها هیچی ندارد. شمای با پیروزی اعتماد به نفس دارد و شمای با شکست شجاعت شروع دوباره.

در روزهای منتهی به کنکور دکتری، من هم مثل آدم‌های غیر عادی فکر می‌کنم. مثل حسین صفایی. با خودم می‌گویم اگر برای کنکور دکتری بخوانم و شکست بخورم. حتی اگر هیچ وقت وارد این مقطع نشوم، من یک «برای کنکور دکترا خوانده‌ی شکست خورده» هستم و این بهتر از آن است که برای «کنکور دکترا نخوانده» باشم. همین الان حس می‌کنم به واسطه این کنکور، دانش زیادی به دست آورده‌ام. هدفمند زندگی‌ کرده‌ام. منظم شده‌ام و کلی اتفاق خوب دیگر. با این طرز فکر می‌توانم کارهای بزرگی انجام دهم.

از برادر عزیزم،
حسین صفایی ممنونم