جمعه شب، یعنی ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴، هنگامی که اعتراضاتِ به حق و آشوبهای به ناحق (به گرانی دلار و کالاهای اساسی) بالا گرفت، همراه با بسیج مسجد باب الحوائج، برای حفظ امنیت، آماده خدمت شدیم. در این صفحه، مشاهداتم را واقعبینانه منتشر خواهم کرد.
- در ابتدا با تجهیات اندکی (جلیقه، کلاه، باتوم و سپر)، در یکی از خیابانهای اطراف میدان هروی مستقر شدیم. بیشتر ما جوانان غیرنظامی و آموزش ندیده بودیم. حدود ۱ ساعت منتظر ماندیم. اینترنت کاملا قطع بود ولی همچنان میتوانستیم با دیگران تماس بگیریم.
- پس از گذشت مدتی، اعلام کردند که باید حرکت کنیم. در دو ستون، با موتورهای خود به راه افتادیم. حوالی ساعت ۱۹ بود و فقط در خیابانهای اطراف حرکت میکردیم. با خودم میگفتم خدا کند نیاز نباشد با هیچ کس درگیر شویم.
- از حوالی ساعت ۲۰، گروههای دو یا سه نفره از مرد و زنهایی که خیلی نزدیک بهم راه میرفتند و ماسک داشتند، دیده میشدند. با بوق موتور و داد و بیداد میگفتیم به خانهشان بروند. دقیقا همین را میگفتیم «برید خونه». خیلیها را هم میدیدم که از صدای داد و بیداد ما موتوریها میترسیدند. کاش میشد با محبت و لطافت بیشتری ازشان خواهش کنیم.
- به مرور زمان، گروههای دو یا سه نفره تبدیل شدند به گروههای هفت و هشت نفره و نهایتا با جمعیت بیشتری یعنی گروههای بیست یا سی نفر مواجه شدیم. من که موتورم حال و روز خوبی نداشت. استرس این را داشتم که نکند، وسط جمعیت خراب شود و از گروه جا بمانیم. حتی یک جا کلاژ و دنده خوب عمل نکرد و موتور چند بار خاموش شد. یک بار هم تک چرخ زدیم. در تمام این مدت زیر لب سوره فیل را میخواندم.
- گروههای بیست یا سی نفره که بهم متصل شدند، ما هم مجبور شدیم جدیتر رفتار کنیم. تقریبا همه سطل آشغالها را آتش میزدند و وسط خیابان رها میکردند. کف زمین تا صد متر گازوئل ریخته بودند که لیز بخوریم و سرمان خراب شوند. از همه جهات حتی بالای پشت بام، سمتمان سنگ و آجر پرتاب میکردند. خیابانها را با زباله و سطح آشغال آتش گرفته، طوری میبستند که موتور رد نشود. کف زمین، شلنگهای میخدار شده انداخته بودند که چرخهایمان پنچر شود. در برابر همه اینها، ما فقط داد میزدیم که بروید خانهتان، سمتشان گاز اشکآور پرتاب میکردیم که تقریبا همه این گازها ناچار نصیب خودمان هم میشد و نهایتا با تعداد معدودی تیر پینتبال از فاصله دور شلیک میکردیم که به دلیل اینکه همه کاپشن داشتند و فاصله هم دور بود، تقریبا هیچ آسیبی نداشت. حتی یک بار هم ندیدم کسی از ما با باتوم به کسی دیگر ضربه بزند. حتی یک بار هم ندیدم. تازه همان گازهای اشکآور و تیرهای پینت بال هم آنقدر محدود بود که بعد از یک ساعت همان را هم نداشتیم.
تقریبا همه سطل آشغالها را آتش میزدند و وسط خیابان رها میکردند. کف زمان تا صد متر گازوئل ریخته بودند که زمین بخوریم. از همه جهات حتی بالای پشت بام، سمتمان سنگ و آجر پرتاب میکردند. خیابانها را با زباله و سطح آشغال آتش گرفته، طوری میبستند که موتور رد نشود. کف زمین، شلنگهای میخدار شده انداخته بودند که چرخهایمان پنچر شود.
- مدرسهای که من در آن کار میکنم، دقیقا در همان خیابان و میدان اصلی محل آشوب است. من عاشق این محله هستم. در سختترین روزهای زندگیم، با پیادهروی در همین خیابانها، حالم خوب شده بود و حسابی انگیزه گرفته بودم. در همین جنگ دوازده روزه با اسرائیل، با همین بچههای بسیجی، برای حفظ امنیت مردم در همین خیابانها، گشت میزدیم. تا دیروقت، با موتورهای شخصیمان گشت میزدیم تا امنیت مردم همین محله حفظ شود. ما عاشق این خیابانها بودیم.
- پس از حدود دو ساعت، در یک تقاطع، متوقف شدیم. از دو طرف به ما هجوم آورند. شنیدم که فرمانده داد میزد لانچر! لانچر! ولی مهمات نداشتیم. پشت سرمان هم ترافیک سنگین ماشینها بود، به نحوی که برگشتمان را سخت میکرد. در همان جا بود که کلی سنگ و آجر خوردیم. پشت ماشینها گیر افتاده بودیم. به سختی خود را عبور میدادیم. میدانستیم در بین این جمعیت، افرادی هستند که از مواد مخدر استفاده کردهاند و هوش و حواس درست و حسابی ندارند. بهمان خبر داده بودند که چاقو و قمه دارند. بهمان گفته بودند که اسلحه گرم هم دارند. دیده بودیم که اگر یک بسیجی دستشان بیفتد، حداقل یک ساعت او را کتک میزنند و وقتی کتک زدن مردم عادی تمام شد، تازه با چاقو و قمه به جانش میافتند. همان لحظهای که پشت ماشینها گیر کرده بودم همه این افکار در ذهنم بود.
- بازگشتیم به یک محل امن. نزدیک حوزه مستقر شدیم. شاید یک ساعت طول کشید. مهمات نداشتیم. اعصاب همهمان خرد بود از این که عقب رفته بودیم. بعضیها میگفتند باید بزنیم به دلشان و فلان و فلان. در تاریکی شب. در کنار خیابان. از آن جمعیت حدود چهل نفره فاصله گرفتم و دعای توسلی خواندم. حسابی چسبید. (عکس کاور این یادداشت، مربوط به همین ساعت است. وقتی مجبور به عقب نشینی شدیم، یکی از بچهها از خستگی و بدن درد روی زمین دراز کشیده بود)
- در همان محل امن اتفاق جالبی افتاد. سه نفر -به ظاهر اراذل- را دیدم. هیکلی و قد بلند با ریشهای بلند. از دور حس کردم دارند با بچههای ما درگیر میشوند. نگران بودم. کنار یکی از رفقا رفتم و از او پرسیدم. گفت این به ظاهر اراذلها، متربیهای قدیمی فرمانده در مسجد هستند. میگفت همبازی ما بودند. الان از تمام خدا و پیغمبر و دین، فقط به امام حسین اعتقاد دارند. البته با آن طرفیها هم نیستند. بین ما بودند و از ما نبودند. هر چند برایشان ناراحت بودم اما خیالم راحت بود که حداقل امام حسین را دارند.
- بعد از یک ساعت، رفت و آمدهای مکرر بالاخره نوبت به تثبیت رسید. به ما خبر دادند که به دادگستری حمله کرده و آن جا را آتش زده بودند. خیلی نگران بودم. بعدا متوجه شدم بدلیل حساسیت آن منطقه با حضور نیروهای ماهرتری، منطقه امن شده بود. در حین حرکت به سمت میدان اصلی، صحنههای عجیبی دیدم.
- جدولهای خیابانها تخریب شده بود. تابلوهای راهنمایی کنده شده بود. سطل آشغالها با زبالههایش وسط خیابان آتش زده شده بود. بانک سپه را بطور کامل تخریب کرده بودند. داخلش را ندیدم ولی احتمالا درب و داغان بود. بانک اقتصاد نوین هم شیشههایش و دستگاه عابر بانکش کامل شکسته بود. نمای دیوار دادگستری کنده شده بود. درش شکسته بود و داخلش آتش گرفته بود. شیشههای ایستگاههای اتوبوس و سقفش خراب و داغان بود. روی همه دیوارها شعار نوشته بودند. کل کف خیابان آجر و سنگ بود. در ازای این صحنهها، ما بسیجیها، حدود ده یا پانزده گاز اشک آور پرتاب کردیم و شاید کمتر از ۵۰۰ تا تیر پینتبال زدیم. همین و بس. کاش حداقل تیرها رنگی بود که با خود میگفتیم لا اقل ما هم لباسهایشان را رنگی کردیم. البته که رنگش پاک میشود! (بعدا متوجه شدم، برای تخریب ساختمان دادگستری، یک وانت با تعداد زیادی پتک سنگین در میدان خالی کردهاند. برایم سؤال است که این نامردمها چگونه اینقدر خشن شدهاند)
- همین طور که به سمت میدان حرکت میکردیم، تعداد زیادی گروههای دو یا سه نفره که بیشتر به نظر میرسید مرد و زن باشند را میدیدیم که به سمت خانه حرکت میکردند. ماسک داشتند و بیحجاب بودند. با آرامش قدم میزدند. ما مطمئن بودیم که در شلوغیها بودند. حتی میدانستیم برخیشان سمت ما سنگ و آجر پرتاب کردهاند ولی خودشان هم دانستند که باهاشان کاری نداریم. ما با مردم کاری نداریم. ما فقط با آن چند نفری که آشوب به پا کردند، بانک آتش زدند، کار داریم.
- در کنار میدان ایستاده بودیم. هر طرف میدان تعدادی از ما بودند. به این میگویند تثبیت. یعنی حفظ کردن میدان. کار خاصی نبود. آشوبگران رفته بودند. ما هم شاید به صورت نمادین ایستاده بودیم. در همان حال سه خانم کم حجاب با یک مرد سمت ما آمدند. خانم عینکی با من حرف زد:«من یک سؤال دارم. شما چگونه دلتان میآید مردم را بزنید؟» گفتم:«خانم، به ما گفتهاند تا جای ممکن حق نداریم از وسایلمان استفاده کنیم.» باتومم را نشان دادم. گفتم:«از اول شب تا الان یک بار هم از لباسم بیرون نیاوردمش.» گفت:« من فکر میکردم به شما دستور میدهند.« گفتم:«دقیقا برعکس.»
- گفت:«بینید شما چه لباسهای مجهزی دارید! بچههای مردم در خیابان هیچی ندارند.» بعد با خنده گفت:« واقعا با این لباسها ترسناک میشوید!» کلاهم را برداشتم. لبخند زدم. چشم در چشم گفتم:« خانم. هیچ کدام از این بچهها نظامی نیستند. من همین دو خیابان بالاتر، در مدرسهای معلم هستم. فردا صبح از همین خیابانها باید بروم مدرسه و ظهر هم در یکی از همین رستورانها قرار ناهار دارم.» تازه به او نگفتم که فرماندهمان هم مشاور پایه نهم مدرسه خودمان هست و یک مشاور دیگر و سه کمک مشاور دیگر هم از همان مدرسه خودمان جزو همین بسیجیها هستند!
با خنده گفت:« واقعا با این لباسها ترسناک میشوید!» کلاهم را برداشتم. لبخند زدم. چشم در چشم گفتم:« خانم. هیچ کدام از این بچهها نظامی نیستند. من همین دو خیابان بالاتر، در مدرسهای معلم هستم. فردا صبح از همین خیابانها باید بروم مدرسه و ظهر هم در یکی از همین رستورانها قرار ناهار دارم.»
- گفت:« سمت هفت حوض یکی از شما با من بد حرف زد.» گفتم:« اشتباه کرد. حق ندارد.» گفت:«کشور برای ما هم هست.» گفتم:«کشور فقط برای شماست.» احساس صمیمیت بیشتری داشت. حالا یکی دو خانم کم حجاب دیگر هم بودند که از شدت خوشحالی اشک در چشمهایشان جمع شده بود. من هم همین طور.
- حالا واقعا داشت درد و دل میکرد. گفت:« پس چرا اینقدر مردم را میزنید.» گفتم:« ما نمیخواهیم مردم را بزنیم. ما فقط دنبال آنهایی هستیم که بانک را آتش میزنند. تابلوهای راهنمایی و رانندگی را از جا میکنند.» گفتم:« ما میدانیم اینها مردم نیستند.» تایید کرد. گفتم:« میدانیم مردم از این کارها نمیکنند.» تایید کرد. گفتم:« ولی آن بیشرفهایی که بانک آتش میزنند خود را قاطی مردم میکنند. ما هم از اول شب مجبور میشویم به مردم بگوییم، به خانهشان بروند که ما این پدر سوختهها را پیدا کنیم.» تایید کرد.
- گفت:« شما پدر و مادر دارید. گرانی است. سخت است. درک کنید.» گفتم:« درک میکنیم. دلار گران شده. بنزین گران شده. قیمت کالاهای اساسی زیاد شده. حتی کالاهای اساسی مثل روغن کم شده. ما هم اعتراض داریم.» یکی از رفقای بسیجی توضیح داد که بازاری است و اوضاعشان خیلی خراب است. گفتم:« ولی راهش بانک آتش زدن نیست. شیشه شکستن نیست.» تایید کرد. دوباره پرسید:« شما بابت این کار پول میگیرید؟» گفتم:« حتی یک ریال.» گفتم:« حتی این موتورها وسایل نقلیه شخصیمان است که با آن خرج زندگیمان را در میآوریم.»
- یکی از رفقا گفت:« خانم، اگر شما را ببینند که دارید با ما حرف میزنید ممکن است برایتان بد بشود و اذیتتان کنند! بروید.» به خودش آمد و با خوشحالی گفت:« راست میگویید.» از هم با نهایت محبت و احترام تشکر کردیم و رفتند.
- شب که برگشتیم حوزه، تا شام آماده شود توسلی برقرار شد. حالا که این صحنهها را دیده بودیم، روضههای امام حسین معنای عمیقتری برایم داشت. حال خوبی بود. منتظر شام ویژهای بودم که هم شوکه شدم و هم خوشحال. یک پَر نان لواش با یک پَر کالباس. من کالباس خیلی دوست دارم. خوردیم و رفتیم خانههایمان.
- به عنوان کلام آخر، تنها صحنهای که من از ماجرای آن شب دیدم، مظلومیت بسیج بود و بس. اینکه به کسی و چیزی آسیبی نمیزنند اما عده دیگری به آنها و وسایل عمومی حمله میکنند و همین آسیبزدنشان را گردن بسیجیها میاندازند. تخصص ندارند، ابزار و مهمات ندارند. حتی خیلیهایشان اسمشان هم در بسیج ثبت نشده. به قول یکی از دوستان، بسیج، گوشت جلوی توپِ نظام است و به همین افتخار میکند و رقابت میکند برای اینکه بیشتر خودش را برای کشورش، دینش، رهبرش و مردمش فدا کند. دیشب با چشم خودم مظلومیت بسیج را دیدم و تنها چیزی که دیدم مظلومیت بسیج بود.
پ.ن: شب دوم، یعنی شنبه شب، احساس سرماخوردگی و ضعف زیادی داشتم. با یک ادولت کلد و ژلوفن به راه افتادیم. هر چند که ضد انقلاب، فراخوان را ساعت ۱۸ اعلام کرده بودند و وعده داده بودند که از طرف گارد شاهنشاهی به آشوبگران مهمات میرسانند! ولی تا حوالی ۱۹:۳۰ خبری نبود. از این ساعت به بعد، در شروع، تفاوتی با شب قبل نداشت. گروههای کوچک را میتوانستیم ببینیم اما خبری از آن جمعیت قبلی نبود. بچههای نیروی انتظامی هم با قدرت پای کار آمده بودند و حقا که در کارشان حرفهای عمل میکردند. باران، هم دیدمان را کاهش میداد و هم زمین را لغزنده میکرد. شب دوم حضور من که معادل شب سوم اغتشاشات بود، بیشتر به سطل آشغال آتش زدن گروههای نهایتا ۱۰ نفره و آجر و سنگ پرتاب کردن از بالای ساختمانها میگذشت. تا چند ساعت که یا در میادین مستقر بودیم یا گردشهای امنیتی انجام میدادیم اتفاقی نیفتاد. مدام زیر لب سوره نصر را میخواندم. یکی از لذتبخشترین بخشهای دیشب، زمانی بود که دو گروه موتور سوار بسیجی از پایگاههای متفاوت از کنار هم رد میشدند. با اینکه یکدیگر را نمیشناختند، با شعارهای «ماشالا حزب الله» یا بوق زدن و دست تکان دادن به هم ابراز علاقه میکردند. مثل شب قبل در حوزه، روضه شنیدیم و شام هم به تن ماهی و نان لواش گذشت. به قول یکی از دوستان طنزپرداز، خدا رو شکر یک شب دیگر هم جمهوری اسلامی را نجات دادیم!
پ.ن: این گزارش، از مشاهدات من در یکی از محلات نسبتا آرام شهر تهران، در شبی نسبتا آرام ثبت شده است. در محلههای اصلی مثل تهرانپارس، هفت حوض، پیروزی، اکباتان، شهران که من خبر دارم و در شبهای دیگر مثل شب اول آشوبها، بلاهایی سر بسیج مظلوم آمده که لسان از گفتنش قاصر است.

دیدگاههای بازدیدکنندگان
استاد خداقوت...
47 روز پیش ارسال پاسخشما الگوی بنده هستید
خدا پشت و پناه شما
استاد عزیزم
47 روز پیش ارسال پاسخهمیشه مدیون و ممنون لطف شما بودم و هستم
خدا شما رو برای ما، اسلام و ایران حفظ کنه انشاءالله🌹
47 روز پیش ارسال پاسخگفت:«کشور برای ما هم هست.» گفتم:«کشور فقط برای شماست.» ...
22 روز پیش ارسال پاسخ