من در زندگی اصالتمحور هستم. یعنی دوست دارم بگویم سبک زندگی من «اصالت فلان» است. این «فلان» هم در هر موقعیت متفاوت است. مثلا من در انتخاب رشته و شغل «اصالت علاقه»ای هستم. در کسب درآمد «اصالت برکت»ی هستم. در امور مهم «اصالت توکل»ی هستم. در تفریح و سرگرمی «اصالت تنهایی» هستم. در امور روزمره «اصالت رشد»ی هستم. اما شاید بزرگترین و تاثیرگذارترین محور در زندگی من «اصالت آرامش» باشد. وقتی میگویم اصالت آرامش یعنی نقطه ضعف من همین آرامش است. آنقدر برایم مهم است که اگر نباشد خل و چل میشوم و اگر باشد آنقدر خوب و عالی میشوم که نگو! (همین جا لطفا به پینوشت شماره ۱ توجه ویژه بفرمایید)
از دردسرهای اصالت آرامشی بودن برایتان نگویم. مخصوصا در خاورمیانه! تقریبا لحظهای نیست که دلتان آشوب نباشد. حتما دلیلی برای آرامش نداشتن پیدا خواهید کرد. کافی است در منطقه غرب آسیا از خواب بیدار شوید. خیلی اوقات به حال برونگراهای ریسکپذیر حسادت میکنم. زندگی عادی و آرام اینها را ارضا نمیکند و باید مدام در هیجان و چالش باشند (ترن هوایی را تصور کنید. واقعا زندگی به اندازه کافی ترس و اضطراب ندارد که نیاز نباشد خودمان را به ترس و اضطرابهای مصنوعی دچار کنیم؟!) برای اینها زندگی در این دوره و زمانه عالی است.
ماجرا از آن جا شروع شد که همین آرامشگرایی، من را در دام عجیبی انداخت. آرامشی که قرار بود به من آرامش بدهد بیشتر آرامشم را گرفت! مدام استرس این را داشتم که آرامشم از بین برود و بخاطر همین آرامش نداشتم. تلاش همیشگی برای اینکه شرایط و محیط را به نحوی مدیریت کنی که چالشی ایجاد نشود، واقعا سخت است. مثل حرکت کردن لب پرتگاهی که اصلا وجود ندارد! هر چیز جدیدی ممکن است ثباتت را بهم بریزد. حتی یک تماس یا پیامک ساده. مدام درحال مدیریت شرایط بیرونی هستی و از تجربههای جدید فرار میکنی. برایتان نگویم اینطور زندگی کردن چقدر هولناک است! (مراجعه کنید به پینوشت ۲)
تا اینکه یک روز (هیچ وقت پاراگراف جدید را با «تا اینکه» شروع نمیکنند اما برای من لازم بود) وقتی داشتم برای استاد عزیزم استدلال میآوردم که نمیخواهم ازدواج کنم چون ازدواج ضد آرامش است، حرف عجیبی از او شنیدم. لحظات قبل و حین شنیدن این جمله او را به خاطر ندارم. مثل موشکهای آمریکای ملعون، بر سرم فرود آمد. کُپ کرده بودم. اولش نفهمیدم چه میگوید اما هر چه جلوتر میرفتم، لایههای بیشتری از حرفش در ذهنم روشن میشد. تقریبا یک هفته طول کشید تا فهمیدم معنای آن جمله چه بود. همهی تا اینجای متن، مقدمهای است برای آن یک جمله و توضیحات بعدش.
استاد عزیز گفتند:«آرامش واقعی باید از درون آدم باشه نه بیرونش»
مهمترین نکاتی که درباره این سوپرجمله تحولآفرین به ذهنم میرسد را در پایین لیست میکنم:
• فهمیدن این جمله را باید از بخش دومش شروع کنید. یعنی از قسمت «نه بیرون». وقتی میگوییم در بیرون خودت دنبال آرامش نگرد یعنی نمیتوان شرایط و محیط را بطور کامل مدیریت کرد. یعنی اگر هم بخواهی شرایط و محیط را به نفع آرامشت مدیریت کنی، چیزهای مهمی را از دست میدهی. چیزهای ارزشمندی مثل رشد. یعنی حتی اگر هم مدیریت کنی و به رشد هم برسی، به آن آرامش اصیل نخواهی رسید چون با وجود اینکه به دنبال آرامش هستی اما همیشه ترس این را داری که با خبری و اتفاقی این آرامش بهم بریزد.
• بعد میروی سراغ قسمت اول جمله یعنی «از درون آدم باشد». از درون بودن رشد یعنی رها شدن از هر آنچه توسط محیط و شرایط بیرونی به آدم تحمیل میشود. یعنی آنقدر قوی بشوی که تو بر شریط محیط شوی و نه برعکس. یعنی آنقدر بزرگ و قوی باشی که هیچ خبری و اتفاقی نتواند تکانت بدهد. این گونه لازم نیست مدام از چالش فرار کنی بلکه به سمت چالش میروی چون هر چالش ظرف وجودی تو را افزایش میدهد و نهایتا به آرامش بیشتری میرسی.
• چگونه آرامش را از درون پیدا کنیم؟ معلوم است. آنقدر تجربه کن و آنقدر شکست بخور که دیگر نترسی. علت اینکه گمان میکنیم اتفاقات و چالشهای جدید، آرامش ما را بهم میریزد، بخاطر ترس از شکست و تبعات آن است. تجربه زیاد، ما را پخته میکند و شکست زیاد، ما را پوست کلفت میکند. همان طور که پوست کارگر معدن آنقدر زخم شده که کلفت شده و دیگر زخم نمیشود، تو هم باید آنقدر شکست بخوری که دیگر درد و سختی شکست را حس نکنی. (به پینوشت ۳ مراجعه کنید)
• راههای دیگری هم برای رسیدن به آرامش وجود دارد. خیلیها سراغ مدیتیشن میروند. عدهای دیگر سراغ موسیقی و فیلم و ورزش و این جور کارها. من معتقدم (با تاکید روی من) آرامش حاصل از این فعالیتها، همهاش بیرونی است. من هر کدام را آزمایش کردهام. مخصوصا مدیتیشن را. هیچ کدام ماندگار و اصیل نیست. آرامش واقعی که از درون باشد، آرامش ناشی از معنویت است. آنهایی که با شرکت در روضه اهل بیت یا قرآن خواندن یا مناجات و اعمال عبادی آرامش میگیرند، به یک منبع تمامنشدنی دست پیدا میکنند.
تجربههای زیاد و متنوع، همراه با شکستهای متعدد و تلخ، پوست روان انسان را کلفت میکند و باعث میشود با اتفاقات معمولی و حتی غیرمعمولی آرامشمان بهم نریزد. این نتیجه اگر با اکسیر توکل بر خدا همراه شود، از انسان یک اَبَر انسان میسازد.
فرمول اَبَرانسان شدن = پوست کلفت بودن + توکل
حالتی که در انسانهای بزرگ اطرافمان مثل رهبر شهید، امام خامنهای یا حاج قاسم سلیمانی یا شهید سیدحسن نصرالله دیدیم. انسانهایی با مسئولیتهای بزرگ، فشارهای طافتفرسا، تجربه شکستهای تلخ ولی محکم و استوار و آرام. همه میگویند آقای خامنهای چگونه اینقدر آرام بود. در اغتشاشات آرام بود، در جنگ آرام بود، در گرانی آرام بود. مسئولین، مخالفان، موافقان، دشمنان، همه داد و فریاد میکردند، ناامید میشدند و میرفتند و بر میگشتند ولی آقای خامنهای آب در دلش تکان نمیخورد. میگفت اینها فراز و نشیبهای یک راه طولانی به سمت قله است.
من هر موقع بخواهم یک ویژگی را از کسی دیگر الگوبرداری کنم، خودم را جای او تصور میکنم. یعنی با خودم میگویم مثلا «تو آقای خامنهای هستی؛ حالا چه کار میکنی؟!» و خودم را واقعا در کالبد آقای خامنهای میبینم. با این روش در ۹۰ درصد اوقات به جواب صحیح میرسم. برای رسیدن به آرامش هم این تکنیک را تجربه کردم. قبل از مصاحبه دکتری در یکی از دانشگاههای دولتی تهران، استرس زیادی داشتم، قبل از ورود به اتاق مصاحبه، وقتی منتظر نوبتم بودم، خودم را جای آقای خامنهای تصور کردم که ایشان اگر بود چه حسی داشتند. حسابی خودم را غرق افکار آقای خامنهایِ ذهنی کردم. شده بودم خودِ خودِ آقای خامنهای. زمین و زمان را از بالا میدیدم. همه چیز برایم کوچک شده بود. همان لبخند همیشگیشان روی لبهایم نشست. ضربان قلبم آرام شد و بدنم آرام گرفت. خودم را دیدم که با زبان آقای خامنهای میگویم:
آرام باشید. این چیزهایی که شما میبینید، اینها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قلّه است؛ هیچ انتظار نباید داشت که اگر ما میخواهیم برویم به قلّهی توچال یا قلّهی دماوند، در راه چاله نباشد، سنگ نباشد، باد نباشد، دود نباشد، گاز نباشد؛ مگر میشود؟ امّا داریم میرویم، داریم میرویم، عمده این است. اصلا نگران نباشید؛ این حوادث وجود دارد؛ اگر این حوادث نبود باید تعجّب میکردید.
از اتاق مصاحبه نامم را صدا زدند. آقای ربیعی؛ بفرمایید. به خودم برگشتم و وارد اتاق شدم.
هفته آینده مراسم تشییع آقای خامنهای است. بدن آقای خامنهای را به خاک میسپارند اما ایشان همیشه در وجود من و امثال من باقی میماند.
به احترام اَبَرمرد ایران...
پ.ن ۱: خوب است در هر حوزه از زندگیتان مشخص کنید سبک فکری غالبتان چیست؟ من این تعیین سبک فکری غالب را با ادبیات اصالتمحوری پیش میبرم. شما هر ادبیات و روشی که میخواهید انتخاب کنید.
پ.ن۲: اون چیزهای بیرونی که آرامشم را بهم میزد و مدام ازشان فرار میکردم، اینها بود: ۱. ورود به محیط جدید ۲. ارتباط گرفتن با آدمهای جدید ۳. تجربه پروژه یا کارهای جدید ۴. هر چیزی مربوط به ازدواج کردن ۵. هر گونه خرید و فروش ۶. بحث کردن با آدمها برای متقاعدکردنشان.
پ.ن ۳: در همان جلسه، استاد عزیز فرمودند برو و کاری را قبول کن که میدانی برایت خیلی سخت است و ممکن است در آن شکست بخوری. من هم فردای آن صحبت رفتم و یک ابرپروژهای که هیچ تجربهای در آن نداشتم قبول کردم. تجربه فوق العادهای بود.
پ.ن ۴: آن استاد عزیز بعد از انتشار این مطلب، پیام دادند که:«قبل از نماز خواندمش. و باز هم خواندمش.«هفته آینده مراسم تشییع آقای خامنهای است. بدن آقای خامنهای را به خاک میسپارند اما ایشان همیشه در وجود من و امثال من باقی میماند.» اینش مثل زنگ تو گوشم مونده و الان هنوز سر سجاده هستم. دیروز فکر میکردم که آقای خامنهای رفت از این دنیا. دستمون هم بهش نمیرسه. غم بزرگ اینه که ممکنه حتی در بهشت هم پیشش نباشم البته اگر بهشتی باشم. چون فاصله افراد در بهشت مثل فاصله ما با ستارههاست. پس چجوری دیگه ببینمش؟ علیالظاهر راهی جز این که خامنهای را مثل بذر در وجودمون بکاریم نداریم. هیچ راهی برای دیدنش نیست مگر بدویم تا شبیهش شویم. شاید که در آخر مارو بخره.»

دیدگاه خود را بنویسید