بعد از جنگ هشت ساله با عراق، نخستین جنگ نظامی جمهوری اسلامی ایران، با نماینده اصلی شیطان، یعنی رژیم جعلی اسرائیل رقم خورد. این جنگ در شرایطی رقم خورد که ایران از نظر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در وضعیت خوبی قرار نداشت. این جنگ ۱۲ روزه، از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ماه ۱۴۰۴ به طول انجامید و تجربه تلخ و جدیدی در زندگی هر یک از ما ایرانیان بود.
سه روز پس از پایان این جنگ تحمیلی، مصادف بود با شروع دهه اول محرم و غلیان احساسات دینی شیعیان. همزمان با شروع محرم، جناب آقای حامد کاشانی در هیئت حضرت عبدالله بن الحسن علیهما السلام به سخنرانی با موضوع “دینداری در بحران؛ ما و قرآن کریم” پرداختند. مطالبی که به مرور زمان، از شنیدن این سخنرانیها یادداشت کردم را بصورت مجزا و نه منجسم منتشر میکنم. صوت این جلسات را آذر و دی ۱۴۰۴ گوش دادم و برای هر مفهوم جذابی که در این صوتها وجود داشت، بصورت جداگانه یکی از مطالب پایین را نوشتهام.
مفهوم اول: زمان مرگ ثابت، روش مرگ متفاوت
در تمام زندگی تلاش کردم مرگم را عقب ببینم یا عقب بیندازم. اما امروز صبح مطلب عجیبی را از حامد کاشانی در صحبتهای محرم ۱۴۰۴ ش. یعنی سه روز بعد از جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل شنیدم. صحبتهایی تحت عنوان دینداری در بحران. جالب است که کاشانی نقل به مضمون میگفت دینداری در بحران و غیربحران هیچ تفاوتی ندارد. انسان در بحران ایمان بیشتری دارد و نیاز بیشتری هم به خدا احساس میکند ولی واقعیت این است که ما در هر لحظه و ساعت همان قدر که در مقابل موشکهای دشمن به خدا محتاح هستیم، در شرایط غیرجنگی و در خانه خود نیز به خدا محتاجیم. دقیقا همان قدر. مرگ با اراده خدا از راه میرسد و نه با قرار گرفتن در شرایطش. میتوانی مثل حاجی زاده، هشت سال دفاع مقدس را زنده بمانی و در امنترین زمان به خیال ما، در یک شب ناگهان بمیری.
مرگ هست. اگر قرار باشد در ۲۰ سالگی بمیری، با تصادف میمیری یا شهادت. زمان تغییر نمیکند. روش مردن متفاوت است. وسط میدان مین اگر شهید شدی، خیال نکن اگر همان لحظه در میدان مین نبودی، زنده میماندی. اگر در میدان مین نبودی، با مریضی یا تصادف یا پشهای و مگسی میمردی. همین است که مرگ در راه خدا را به آرزو تبدیل میکند. همین است که مردان خدا آرزو میکنند که شهید شوند. آنها آرزو نمیکنند که زمان مرگشان زودتر شود بلکه آرزو میکنند که روش مردنشان تغییر کند.
مفهوم دوم: مَن تَواضَعَ للّه ِ رَفَعَهُ اللّه ُ
مَن تَواضَعَ للّه ِ رَفَعَهُ اللّه ُ ، فهُو في نَفسِهِ ضَعيفٌ و في أعيُنِ النّاسِ عَظيمٌ ، و مَن تَكبَّرَ وَضَعَهُ اللّه ُ ، فهُو في أعيُنِ النّاسِ صَغيرٌ و في نَفسِهِ كَبيرٌ ؛ حتّى لَهُو أهوَنُ علَيهِم مِن كَلبٍ أو خِنْزيرٍ .حديث
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : هر كه براى خدا فروتنى كند، خداوند او را بالا برد. پس او در نظر خودش ناچيز باشد و در چشم مردم بزرگ . و هر كه بزرگى فروشد، خداوند او را پست گرداند. پس او در چشم مردم كوچك باشد و در نظر خودش بزرگ ؛ در نظر مردم حتى از سگ و خوك هم پست تر باشد .
در تمام زندگی تلاش کردم تا بیشتر دیده شوم. بیشتر دوست داشته شوم و بیشتر مورد احترام و تمجید مردم قرار بگیرم. اما امروز صبح مطلب عجیبی را از حامد کاشانی در صحبتهای محرم ۱۴۰۴ ش. یعنی سه روز بعد از جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل شنیدم. صحبتهایی تحت عنوان دینداری در بحران. او با وجود اینکه موضوع صحبتش اصلا این نبود، به روایت جالبی اشاره کرد. روایتی که عنوان این یاداشت شد و در ابتدا هم دیدیم. این روایت آنقدر آرام بخش بود که در پوست و گوشت و استخوانم نفوذ کرد.
از این روایت نتیجه میگیرم که لازم نیست برای دیده شدن، دوست داشته شدن و مورد احترام و تمجید قرار گرفتن کاری کنم. لازم نیست برنامهریزی کنم. لازم نیست مهارت و دانش یاد بگیرم. فقط لازم است تا در مقابل پروردگارم تسلیم و خاشع باشم. خاشع بودن یا به عبارت دیگر متواضع بودن را دوست دارم. این احساس تواضع از اوج دوست داشتن کسی میآید. تو آنقدر او را دوست داری و به او توجه داری و براییش احترام قائلی و او را تمجید میکنی که نسبت به او سر به زیر و متواضع میشوی. خودمانی گندگی نمیکنی. شاخ بازی در نمیآوری. منم منم نمیکنی. ادای لاتها را در نمیآوری. چون او را دوست داری و قبولش داری.
خدا وقتی ببیند کسی اینقدر او را دوست دارد. توجه میکند. احترام میگذارد و تمجید میکند، خوشش میآید. نه اینکه نیاز داشته باشد. بلکه از شعور این بنده خوشش میآید و به او عزت و احترام میدهد. لازم نیست خدا باشی تا وقتی در مقابلت تواضع میکنی به او حال بدهی. بندههای بیکلاس خدا هم هم همین قدر نسبت به تواضع حساس هستند.
من میخواهم حتی یک قدم جلوتر بروم. میگویم تواضع فقط نه، حتی اگر به خدا اعتماد کنی، برنامهریزی نکنی، یعنی واقعا اعتماد کنی، خدا جواب این اعتمادت را به بهترین شکل میدهد. بین ما انسانهای لت و پار هم معروف است که خیلی بیشرفی است اگر کسی به تو اعتماد کرد، به او آسیب برسانی.
در تعلیم و تربیت هم همین است. در کار و شغل و ارتباطات هم همین است. اگر به خدا اعتماد کنی. اگر در هر لحظه بیشتر از همه متوجه خدا باشی و خدا را دوست داشته باشی، خدا در کار و شغل ارتباطات تو را به موفقیت و خوشبختی و سلامتی و محبوب بودن میرساند. به همین راحتی. نتیجه یک اعتماد ساده میتواند خیلی بیشتر از تصورمان حالمان را خوب کند.
آقای کاشانی میگوید، خدا رب است. مربی است. کارگردان است. و بهترین مربی و کارگردان است. باید به او اعتماد کنیم. به او اعتماد کنیم که ما را به مقصد واقعیمان میرساند و حتما لازمه اعتماد کردن به خدا، ظن خوب داشتن است. یعنی زمانی میتوانیم خود را واقعا به او بسپاریم که به او ظن خوب داشته باشیم و خیالمان راحت باشد که هوایمان را دارد.
مفهوم سوم: شروع از کجا
باز هم به بهانه صحبتهای آقای کاشانی این متن را مینویسم. حتما که نمیتوانم آن صحبتهای زیبا و عمیق را در این یادداشتهای کوچک به قلم آورم، اما اینها را مینویسم تا تبدیل به باورم شوند.
آقای کاشانی میگوید، خدا رب است. مربی است. کارگردان است. کارگردان برای هر کس یک نقش تعیین میکند. یکی میشود نقش اصلی، یکی دیگر سیاهی لشکر. سیاهی لشگر یعنی آدم معمولی که حتی چهرهاش هم دیده نشود. اما خدا رب است. بهترین رب. همان سیاهی لشکر اگر نقش خود را خوب ایفا کند، جایگاهش را در کنار نقش اصلی قرار میدهد. من تواضع للله، رفعه الله... در این مسیر، نقش اصلی وجود ندارد. هر کس باید در نقش خودش عالی باشد. آقای کاشانی میگوید دنبال نقش بزرگ نگردیم، خدا اگر بخواهد نقش کوچک ما را بزرگ میکند. آقای کاشانی میگوید، خدا نقش هر کس را در زندگی مشخص میکند و میگوید برو ببینم با همین نقشی که به تو دادم چه کار میکنی...
مفهوم چهارم: وَ ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ
کاشانی میگوید، اگر به رب معتقدی. اگر معتقدی او، بهترین کارگردان و مربی است. که اوست که من تواضع لله رفعه الله. دیگر نمیتوانی موفقیتی را از خودت بدانی. کارگردان اوست. نویسنده اوست. تهیه کننده اوست. حتی آن که به تو جان و توان و فهم و قدرت داد هم اوست. چطور میتوانی موفقیتی را از خودت بدانی وقتی لحظه به لحظه حیاتت را به او وابستهای. وقتی خودت میدانی اگر او نخواهد همه چیز به صف خواهد شد تا شکست بخوری یا موفق شوی.
مفهوم پنجم: سِره از ناسِره
اگر خدا مربی تیم حق است. داور بازی هم هست. بازیگردان هم هست و کلی چیز دیگر. پس چرا تیم حق گاهی شکست میخورد. کاشانی میگوید اگر قرار بود تیم حق همیشه پیروز باشد، همه انسانها بر اساس منفعت خود در تیم حق قرار میگرفتند و خالصها از ناخالصها معلوم نمیشد. اتفاقا آنجایی که تیم حق شکست میخورد. آنجایی که دچار سختی میشود، همان جایی است که باید سره از ناسره مشخص شود. کسانی که واقعا پای رب هستند معلوم شود. کسانی که فقط به دنبال منفعت خود نیستند و حقیقتا دل به تیم حق دادهاند مشخص شود.
مفهوم ششم: انفاق
کاشانی میگوید هر چیزی که داریم برای خداست. وقتی خدا از تو چیزی را میگیرد یا انفاق میکنی، مال خدا به خودش بر میگردد. غیر از این، همان که مال خداست را اگر انفاق کنی، خدا آنقدر کریم است که بابت همان به تو جایزه و برکت میدهد.
مفهوم هفتم: رنج و رشد
آقای کاشانی باز هم ترکاند. عجیب مست این صحبتهایش شدهام. میگوید خدا با قانون عمل میکند. همان سنتهای الهی. و قانون خدا ابتلا است. ابتلا هم شیرین است هم تلخ. آنجایی که نعمتی میگیری که میدانی لیاقتش را نداری و آنجایی که ناگهان در گرداب بلایا میافتی. ما بیشتر با قانون رشد خدا کار داریم. خدا میگوید برای اینکه رشد کنی باید رنج بکشی. درد بکشی. یعنی قانون خدا برای رشد، رنج و بلا است. در تصادفهای رانندگی علت بیشترین آسیبهای جسمی، قانون اینرسی است. یعنی وقتی در ماشین حین حرکت هستیم و ماشین ناگهان متوقف میشود، بدن ما همچنان میخواهد به حرکت ادامه بدهد.
علمیاش میشود:
اگر جسمی در حال سکون باشد یا با سرعت ثابت در یک خط مستقیم حرکت کند، در حالت سکون باقی میماند یا در یک خط مستقیم با سرعت ثابت به حرکت خود ادامه میدهد مگر اینکه نیرویی به آن وارد شود
کاشانی میگوید باید با خدا هماهنگ شوی. اگر خدا متوقف کرد تو هم متوقف شوی و گرنه اگر بخواهی به مسیر خودت ادامه بدهی، آسیب میبینی. میگوید با مشت خدا زمین بخور. اصلا خودت رو زمینگیر کن. اگر در مقابل مشت خدا مقاومت کنی، بیشتر لت و پار میشی.
وقتی میدانی خدا این رنج را میدهد که در جلوی رنجهای بیشتر بعدی را بگیرد، راحتتر کنار میآیی. مثال میزند، اگر بدانی با زدن یک آمپول به لپت، لازم نیست پایت قطع شود، با وجود درد زیاد آمپول ولی با رضایت تمام قبول میکنی، از همان جنس است.
کاشانی میگوید اصلا خدا هر کس را دوست داشته باشد بیشتر لت و پارش میکند. مدلش این است. نمیتوان از حکومتش فرار کرد. هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند. و البته که خدا دوست دارد، وقتی با مشت میکوبد در دهان و صورت تو، بلافاصله بگویی، جانم عجب زور بازویی. عجب مشتی. حال آمدم. به جانم نشست. دومی را محکمتر بزن.
مفهوم هشتم: جذب حداقلی
کاشانی میگوید خدا دنبال جذب حداکثری نیست. پس چرا ما باشیم. اگر میخواست که میتوانست در کسری از ثانیه، تمام مردم جهان را خداپرست کند. اینکه هنوز بیشتر مردم دنیا او را نمیپرستند یعنی نعوذبالله خدا جذب کردن بلد نیست. نه! حرف این است که اولا هدف او جذب حداکثری نیست. بلکه جذب بهترینهای حداقلی است. ثانیا جذب به هر قیمت و روشی اصلا درست نیست.
مفهوم نهم: اسم رب
کاشانی میگوید از همه اسامی خدا، ما فقط با اسم رب کار داریم. این اسم است که تمام جنبههای زندگی ما را در بر میگیرد. روشی هم برای دعا کردن میگوید. اینکه یک نعمت بزرگ خدا را به یاد بیاریم و سپس بگوییم، خدایا تو که آن نعمت بزرگ را به فلانی دادهای، پس حتما این نعمت را هم به من میدهی.
مفهوم دهم: تشخیص راه درست
کاشانی میگوید، خدا راه درست را به دل مؤمن میاندازد و مؤمن باید به چیزی که به دلش افتاده اعتماد کند. البته این را هم میگوید که این غیر از حلال و حرام است. حتی میگوید برای هیئت رفتن هم همین است. اگر به دلت افتاده به هیئت خاصی بروی، اعتماد کن.
داشتم با خودم فکر میکردم که خیلی از اطرافیانم که در درس و تحصیل موفق هستند، همین ویژگی را دارند. برای مثال همین صفایی. بدون خواندن تستهای کنکور دکتری را درست میزند. حداقل اکثر آنها را. احتمالا خدا این جا هم میتواند گزینه درست را به دل مؤمن بیندازد.
حرفهای پراکنده دیگر
کاشانی حرفهای دیگری هم میزند. فرصت نکردم منظم کنم. بخاطر همین پراکنده میگویم به این امید که در آینده با خواندن این مطالب، بفهمم از کجا به این جا رسیدم و پس از این باید برسم.
- مفهوم یازدهم: خدا، رب است. دست میگذارد روی نقطه ضعفهایت. چون رب میخواهد تو رشد کنی. مربی میخواهد نقاط ضعفت از بین برود. رب میخواهد تو را کامل و بدون ضعف ببیند. پس دست میگذارد روی نقطه ضعفت. روی جایی که دردت میگیرد ولی باعث رشدت میشود.
- مفهوم دوازدهم: در جای دیگر کاشانی میگوید من خدایی را که میبینم را نمیپرستم. چون این خدا ماده است. ضعیف است. نقطه ضعف دارد. خدایی که دیده شود یعنی مثل ماست. مثل اطرافیان ماست که همه نقاط ضعفش را میدانیم. این ها فکر کنم برای صوت جلسه سوم از مجموعه محرم ۱۴۰۴ تحت عنوان دینداری در بحران است که حقیقتا فوق العاده است.
- مفهوم سیزدهم: در ادامه جلسات قبلی، کاشانی میگفت همان جا که هستی، بهترین باش. برای برگزاری هیئت هم مداح، هم سخنران، هم پا منبری هم چایی ریز هم کفش جفت کن باید بهترین باشند تا پازل عالی پیش برود. همه ما تکههای پازل هستیم. هر چقدر هم که تکه پازل کوچکی باشی، باز هم نقشه پازل بدون تو ناقص است.
- مفهوم سیزدهم: آقای کاشانی در این جلسه چند ذکر عجیب معرفی میکند. ذکرهایی در راستای همان باور کردن رب و مربی. یکی حسبنا الله و نعم الوکیل یعنی خدا کافی است. افوض امری الی الله یعنی به خدا اعتماد دارم و همه چیزم را به او سپرده ام. لا الاه الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین یعنی به خدا پناه برده ام از ستم هایی که به خودم کرده ام با گناه بیشتر.

دیدگاه خود را بنویسید